پدرم..
بعد کلی دوری اومده بودم خونه..
حدود 10 صبح بود که رسیدم..
مامان که شبش قرص خواب خورده بود بیدار شد و خوشحال بغلم کرد و از اینکه سورپرایزش کرده بودم گلایه می کرد :
که چرا نمی گی غذای خوب بپزم .. زود پا شم چای دم کنم..
گفتم:
مامان من میشناسمت .تو یساعته مرغ درست می کنی.. از اون ربی هاش..
گونه ش سرخ شد..
فکر کردم خجالت کشید ازش تعریف کردم..
چای گذاشت .. چای آورد اما انگار نمیخاست غذا بذاره..
رفتم تو اتاق لباسهامو مرتب کنم...
درگیر شارژر موبایل م بودم که دیدم صدای در اومد..
گمان کردم بابا از پایین اومده درو باز کردم دیدم مامان داره پچ پچ می کنه.. انگار با بابا بود...داشت می گفت:
حالا چی کار کنم؟ بچه هوس کرده.. چی بگم بهش؟ حداقل سیب زمینی و پیاز و یکاریش بکن..
فهمیدم قضیه چیه..بخودم لعنت فرستادم و سریع به مامان اشاره کردم که میرم میگیرم..
مامان به بابا نگاه کردو اروم شنیدم که گفت:
خودش می گیره..بعد یکم به همون نقطه حضور بابا که من نمیدیدم خیره شد و اومد... خنده تلخ رو لبهاش و شرم تو چشمهاش اتشم زد..
سریع لباس پوشیدم که برم پایین...اما باید از جلوی بابا می گذشتم..
خدایا کمکم کن...
رفتم از نرده ها نگاهش کردم..دستاش زیر چونه ش بود و به روبرو زل زده بود..
گفتم سلاااااااااااااام بابا..
نگاهم کردو با خنده گفت:
سلاااااااااام دختر بابا...رسیدن بخیر..
بوسش کردم .. دستاش یکم سرد بود..
یکم خوش و بش کردم و گفتم می رم تا بیرون و می ام
|postell.blog.ir|
گفت:
ببخشید بابا..............
چشاش اشکی بود..
چشامو خون کرد.
- ۰ نظر
- ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۰
- ۱۳۳ نمایش