قرار بود . . .
سلام دوباره..
قرار بود امروز بریم لیون فرانسه...
واسه شش ماه...
خیلی زحمت کشیدیم و هزینه کردیم.. اما نشد...خیلی واسه م مهم نیست اما گاهی ناراحت میشم...
کاش زودتر راحت شم..
- ۰ نظر
- ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۸
- ۱۰۳ نمایش
سلام دوباره..
قرار بود امروز بریم لیون فرانسه...
واسه شش ماه...
خیلی زحمت کشیدیم و هزینه کردیم.. اما نشد...خیلی واسه م مهم نیست اما گاهی ناراحت میشم...
کاش زودتر راحت شم..
سلام
اینروز ها واقعا شدم یک زن ایرانی..
زنی که با کلی بی توجهی عاطفی از سمت همسر مواجه است..
اوایل فکر میکردم همسرم خیلی از زن میدونه..گمان میکردم تا ابد بیمه ام چون تا اخرین روز بهم توجه داره.. زیبایی هام رو میبینه..تمجیدم میکنه..
هه... زهی خیال باطل...
کم کم واسه خودم زندگی میکنم...
ارایشهام واسه خودمه زمانیکه اون نیست...حتا تو خونه جلوش ارایش نمیکنم..چون ایشون بدشون میاد!!!!!!بیرون و جلو مهمونم که اجازه ندارم..
دیشب تا رفت چیززی بخره یکم رژ زذم و خودمو تو ایینه دیدم که یادم نره زنم..
نمیدونم چی تو ذهنش میگذره اما فرسنگ ها با ذهن من فاصله داره...نمیدونم این فاصله کی طی میشه یا اصلا میشه...
دارم کم کم دچار عقده های جدیدی میشم...یسری عقده در دوران کودکی و نوجوانی داشتم و الاااان هم که زندگی تشکیل دادم عقده های جدید...
همسرم که یقین داره هر کمبودی دارم مال دوران قبل اومدن ش ه...
تا حرفم میزنم میگه اون زمان فلان شده...تقصیر خودمه چون همه چیو بهش گفتم...
دوس دارم یکی منو ببینه....انگار دارم فراموش میشم..
نمیخام زود پیر بشم
از همسرم نا امید شدم
بلد نیست............................................
خدایا خودت نگهم دار....
خودت میدونی ینی چی.................
سلام
نمیدونم چیکا کنم....
هیچ کنترلی رو زندگی ندارم...حرفم دیگه برش نداره...
اون مردی که از من حساب میبرد..موندم دیگه حسابی نمیبره
چون هیچوقت نخاستم غرورشو بشکنم..
هروقت اشتباهی کرد نزدم رو دستش...حالا راحت میگذره از همه چی...
من از آینده میترسم.....
از خیانت...
از بی خیالی...
خدایا کمکم کن
من طاقتم کم ه... نمی تونم این همه چیو تحمل کنم
سلام... بهترم اما خیلی درگیرم... در برهه ای از زنددگی بسر می برم که بسیاااااااااار سخت و ناامید کننده است... من زود ناامید میشم...مخصوصا وقتی کلی به چیزی امید بسته باشم....
فقط میتونم بگم خودم مقصرم...................................................................................................................
سلام
خیلیییی خسته ام... فکر نمیکردم زندگی واسه منم اینجوری بشه...میگفتم امکان نداره..
امشب بیرون بودیم..همسرم از یک جوب رد شدو گفت بیا و ............... حتا نگاه نکرد ببینه رد شدم. نشدم/...
شاید اینها طبیعی ان .. اما من خیلییییییییییییییییی آسیب میبینم...خسته ام بمعنای واقعی کلمه...
تو جمعی که خاهرم و شوهر مثلا خودخاهش بهم چسبیده بودن و همسرم کنار اون ها با گوشیش بازی میکرد..
و من این ور تنها....
این واسه من واسه آوات، یعنی فاجعه...................................................
فاااااااااااااااااااااجعههههههههههههههههههههههه..............
دیشبم اتفاقی افتاد که شکستم................... خووووووووورد شدم....الان که دارم تایپ میکنم پدرم در بحثی جدا گفت گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی................
چه جالب و عمیق....................
فقط طلب صبر میکنم.. و امید دارم عاقبت خیر باشه.....
دوس دارم تنهااااااااااااااااااااااااااا باشم...
هیییییییییییچکی نباشه..من خیلی تنهااااااام...خیلیییییییییی.... هیچکس منو نفهمید.............
سلام..
بعضی روزها خیلی بد شروع میشه واسم..مث امروز... خیلی کسل ام..
اعصابم خورده..
از شوهرم حرصم میگیره..
فکر میکنم خیلی به هیچی م توجه نمیکنم.. نه من نه اون.. و من خیلی دنبالشم... حتا شاید گاهی عصبی شه..
اما گاهی احساس میکنم اون خیلی بی توجه به عواطف و احساساتم... خیلی وقتته کارهایی که دوست دارم نکردم...
نمیدونم چرا اینجوری دم امروز... از همه چی بدم میاد....
ااااه
سلام دوستانم
داشتم یکساله شدن منقش رو میخوندم.. به فکرم اومد که چرا من این وبلاگو باز کردم...
راستش اولش به تشویق شوهرم ، برای فرار از تنهایی و بیکاری و همچنین جذب بیننده بود...
اما الان واقعا تغییییر کرده...
فقط و فقط یه دفترچه خاطرات الکترونیکی..
باورتون میشه بیشتر از همه هم دوست دارم بچه(ها) م بخونن یه روزی.. و بعدش خودم...
امیدوارم دوستانی هم که میخونن لذت ببرن...
بامید روزی که مامان بشم...
فعلن
سلااام
دیشب رفتیم عروسی...بلطف باجناق همسرم و البته خودم...
خیلی خوش گذشت.. کلی از اقوام رو بعد از مدت ها دیدم...
چیزی که واسم جالب بود این بود که تقریبا همه اقوام رفته بودن آراریشگاه...
|postell.blog.ir|
و فقط من و خاهرم ساده بودیم...سشوار و باز..
شاید باورتون نشه اما من احساس میکردم از همه بهترم...:)
اخه خودم بودم... بی الایش..
لباس شیک و سبک
ادمها تز فکری شون عوض میشه...الان دراین لحظه تز فکریم اینه که باید به همه چی در حد تعادل بها داد...
وقتی خیلی وارد یک معقوله بشی، از بقیه چیزا جا می مونی
من خیلی تغییر کردم و مقداری ش رو مدیون گل زندگی م یعنی همسرم هستم...
دوسش داااااااااارم
خوب باشید
فعلن
سلام دوستان
خوبین؟
یه سوال دارم:
همه میگن ای خانم ها برای همسرانتان در منزل خود را بیارایید، لباس خوب به تن کنید...
اگه یه آقایی تمایلی به آرایش و خود آرایی همسرش نداشته باشه، تکلیف چیست؟ و اینم اضافه کنم که اون خانوم خودش دوست داره واسه همسرش آرایش کنه.....
اگه آقا هستید میشه بگید چرا بعضی اینطوریند؟